یکی از شعرهایمـ را کهـ در سیزدهـ سالگی سرودهـ امـ برایتـ می گذارمـ ...
شاید آنـ زمانـ هیچـ گاهـ بهـ چنینـ روزی فکر نمی کردمـ ...
و فقط زمانـ می فهمید کهـ اینـ شعر برای تو بودهـ استـ ...
« بـ نامـ خدای دلـ های فراری »
غمگین تر از همیشهـ ، بی طعمـ بوسهـ هایتـ
بــــا یـکــ دلـ فــــراری ، از قـــابـ لـــحظهـ هایتـ
تصــویر می کشد دل ، از چـهرهـ های مبهمـ
آرامـ هســتـ و تبـ دار ، اینـ شکلـ های در همـ
در کوچهـ های بارانــ ، گــــر چـهـ بهــــار آمــد
از شبـ سیاهـ تر بود ، اینــ زندگــی سـر آمــد
کابــــوسـ رفـــتنتـ را ، هر شبـ بهـ خوابـ بینمـ
باگونهـ های خیسمـ ، ســر بــر زمیــنـ گذارمـ
درگوشهـ ای ز قلبمـ ، عکـسـ تو را کشــیدمـ
حیــفا خـــــزانـ آمـد ، دیگــــر تـــو را ندیـــدمـ
ϰ-†нêmê§ |